X
تبلیغات
دلــــــ نـوشـتـه هـای امیـــــــــــــر


من اگــــــــه تــــــــــــــــــو نبـــــــــــــــاشی

سلام ...

اومدم بگم این آخرین پست وبلاگمه ...

البته نه اینکه واسه همیشه برم ...

18 خرداد بازم میام نت ...

واسم دعا کنید ... امروز هم خیلی استرس داشتم ...

همتونو دوس دارم ...

هوای همدیگرو داشته باشین ، مخصوصا رفیقاتونو 

ایشالا که همگی تو امتحانا موفق بشین ...

ما رفتیم ...

فدای همگی ...

بای تا 18 خرداد ... !!!!

__________________________________________

رفیق اون نیست که "داداش" تیکه کلامش باشه ... !


رفیق اونیه که وفاداری مرامش باشه ... !

شنبه هفتم اردیبهشت 1392 0:41 |- امــــــــــیر -|

دیگه...

نه به دیروزهایی که بودی فکر می کنم...

نه به فرداهایی که شاید بیایی...

می خواهم امروز زندگی کنم...

خواستی باش...

خواستی نباش...!!!

جمعه ششم اردیبهشت 1392 12:39 |- امــــــــــیر -|

گفتـــم: خدایا! سؤالــــى دارم ...

گفتـــــــ : بپرســـــــ ...

پرسیـــــدم: چرا وقتــــــى شــــــادم همه با من میخنــــدند ،

ولى وقتـــــى ناراحتم كســـــى با من نمى گرید ؟!

جواب داد: شادىـــــــــ ها را براى جمـــــــع كردن دوست آفریده ام

ولــــــى غم را براى انتخاب بهترین دوســـــــت

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 11:34 |- امــــــــــیر -|

"به نام او "

سلام ...

گاهی وقتا هست که دلتنگی بدجوری خفت آدمارو میچسبه ...

امروز هم یقه منو گرفته ...

اینجا خونمونه ، خونه ای که براش زحمت زیادی کشیدم ...

اینی هم که مینویسه منم "امیر" پسر متفاوت خانواده بزرگمون

پسری که تا چند سال پیش از درد جنب و جوش زیادی ، پوستش به استخوناش چسبیده بود

اما حالا چی ؟ احساس میکنم انقدر سنگین شدم که راه هم نمیتونم برم ...

این در حالیه که هنوز 20 کیلو هم کمبود وزن دارم !!!

این سنگینی از چاقی نیست ... این سنگینی دلیل دیگه ای داره ...

شاید یه چیزی توی دلم گیر کرده ... آره خوب میدونم چیه ! اما از خیرش گذشتم .. !

نمیخوام بگم تا دوباره خاطرات بدم جلوی چشام ظاهر بشه ، اما فقط اینو میتونم بگم که :

اون چیز یه رازه ... یه راز شیرین و دوست داشتنی و در عین حال دردناک و رنج آور ... !

چی شد که من یهو اینجور زمین گیر شدم ؟ من که آرزوهای بزرگی داشتم ...

من که علاقه شدیدی به کامپیوتر داشتم ...

چی شد که یهو قید همه اینارو زدم ؟ دیگه طوری شدم که مامانم میگه :

تنبل تر از من توی دنیا وجود نداره ، یعنی واقعا این منم ؟ آره خودمم ...

ولی چی شد که یهو اینجوری شدم رو نمیدونم ...

خیلی دلم میخواست که خدا همیشه پیشم باشه و تنهام نذاره

دلتنگی هام خیلی زیاد شده ، کاش میشد واسه کسی حرف بزنم ...

گرچه حتی کسی هم نیس که به حرفام گوش بده ...

اگه هم کسی بود ، حرفای من گفتنی نیست !

فقط کسی میتونه منو درک کنه که خودش هم مثل من باشه ...

اما تو اطرافیانم همچین کسی نیست ...

...

بابام بهم میگه به هر کجا که رسیدی و هر شغلی داشتی ،

سعی کن یه نویسنده قابل هم باشی ...

خیلی دلم میخواد بنویسم ولی احساس میکنم هنوز وقتش نرسیده

هم اینکه هنوز با خیلی از کلمات آشنایی ندارم و هم اینکه قصه ای که

توی زندگی من شروع شده ، هنوز تموم نشده و معلوم نیست آخرش چی می شه

مشکل اولم رو مطالعه زیاد برطرف میکنه و مشکل دوم رو گذشت زمان ...

خیلی دلم می خواد آخر این قصه اون جور که من میخوام تموم بشه... کاش بشه ...

اون وقت شاید قصه زندگی من بشه بهترین کتاب سال ... اگه بشه چی میشه ...

...

امروز ساعت 12 با دوستام یه سر رفتیم عیادت دوستم

خیلی ناراحت شدم، حالم به کل گرفته شد ...

شما هم براش دعا کنید که زود تر خوب بشه

...

ما بریم دیگه ...

فدای همگی ...

فعلا بای ...

_________________________________________

دل نبند ، که تهش تلخبه ...

میشی مثه من ، نفس تخلیه ...

یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 22:36 |- امــــــــــیر -|

ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﯿﺮﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ،

ﻧﺎﺧﻮﺩﺍﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﯾﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯿﺸﻢ،

ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﻡ...

ﯾﻬﻮ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﻪ ﭼﯽ ﻣﯽﺧﻨﺪﯼ؟ﺑﮕﻮ ﻣﺎﻡ ﺑﺨﻨﺪﯾﻢ؟

ﺟﻮﺍﺑﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﯾﻨﻪ؛

ﻫﯿﭽﯽ ﺑﺎﺑﺎ...

ﺍﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﻥ،ﭘﺸﺖ ﺍﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺩَﺭﺩِ ...

ﭼﯿﺰﻩ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ،ﭼﻮﻥ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ،

ﯾﺎﺩ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻮ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻧﯿﻮﻓﺘﻪ...

ﭘﺸﺖ ﺍﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯿﻪ...

ﺧﻼﺻﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻣﻮﻧﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ،ﺩَﺭﺩِ ...

ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﯿﻔﻬﻤﻦ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﭼﻪ ﺣﺴﯽ ﺩﺍﺭﻩ ...

شنبه سی و یکم فروردین 1392 18:41 |- امــــــــــیر -|

دوستی ها کمرنگ..... بی کسی ها پیداست....

راست گفتی سهراب،آدم اینجا تنهاست!!!

جمعه سی ام فروردین 1392 23:2 |- امــــــــــیر -|

سلام ...

دلنوشته امشبم یه کم فرق داره ... 

میرم سر اصل مطلب :

هیچوقت نفهمیدم اونی که دوسش دارمو چه جوری نگه دارم ..؟؟!


وقتی خیلی خیلی خیلی کوچیک بودم شیشه شیرم رو خیلی دوست داشتم

برای همین هیچوقت از خودم جداش نمی کردم و همیشه تو دستم بود 

اما یه روز از دستم افتاد و شکست ...

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارمو نباید همش تو دستم بگیرم

چون ممکنه از دستم بیفته و بشکنه ... !


یکم بعد از اون , توت فرنگی رو خیلی دوست داشتم 

برای همین یه شب توت فرنگی هامو با خودم بردم تو تخت خوابم که پیش خودم بخوابن

اما صبح که بیدار شدم دیدم همه ی توت فرنگیام له شدن ...

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید ببرم تو تخت خوابم چون خراب میشه !


چند وقت بعدش یادمه ماهی هفت سینمون رو خیلی دوست داشتم

می خواستم فقط مال خودم باشه , برای همین از تو تنگ آب درش آوردم

تو کمدم قایمش کردم , اما فرداش که رفتم سراغش دیدم دیگه تکون نمی خوره ! اون مرده بود ...

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید تو کمدم قایمش کنم چون می میره !


وقتی مدرسه می رفتم یه آبرنگ داشتم که خیلی دوسش داشتم

به همه ی هم کلاسیام نشونش می دادم اما یه روز دیدم که تو کیفم نیست

هیچوقت معلوم نشد که کی اونو برداشته ...

اونوقت فهمیدم اونی که دوسش دارم رو نباید به هیچ کسی نشون بدم چون ممکنه ازم بدزدنش !


وقتی بزرگتر شدم یه دختره بود که خیلی دوسش داشتم اما همیشه ازش خجالت می کشیدم

هیچ وقت بهش نگفتم که دوسش دارم , یه روز شنیدم که با یه پسری دوست شده ...

اونوقت فهمیدم به اونی که دوسش دارم باید ابراز علاقه کنم وگرنه از دستم میره !


شبا که دلم میگرفت ترجیح میدادم بزنم بیرون و تو خونه نمونم ... !

هر وقت هم بر میگشتم ساعت 4 صبح بود ...

پدر مادرم  به اندازه ای بهم اعتماد داشتن که وقتی میرفتم بیرون و صبح بر میگشتم

حتی یه اس هم نمیدادن که کجایی ؟؟ همیشه میترسیدم این اعتماد به باد بره ...

با دخالت یه آدمایی اعتماد به باد رفت ...

اونوقت فهمیدم نباید نگران از دست دادن اعتماد کسی باشم وگرنه حتما از دست میره !


همیشه یه رفیقایی داشتم که خیلی دوسشون داشتم

هر وقت بهشون فکر می کردم می ترسیدم که نکنه یه روزی ازم دور بشن . . . 

اونوقت فهمیدم نباید نگران از دست دادن اونی که دوسش دارم باشم وگرنه حتماً از دست میدمش!


آخرین باری که یکی رو خیلی دوس داشتم 

به هر کس و ناکسی اعتماد کردم ...!  مشورت کردم و کمک خواستم

اما بعدش همونا که ازشون کمک خواستم کاری کردن که

اونی هم که خیلی دوسش داشتم از دستم رفت ... !

اونوقت فهمیدم نباید در مورد کسی که دوسش دارم با کسی مشورت کنم و کمک بخوام ...

مخصوصا نباید به کسی اعتماد کنم ، چون اونی که دوسش دارم حتما از دستم میره ... !


وقتی برای آخرین بار یه نفرو دوست داشتم

همیشه بهش می گفتم که دوسش دارم و به خاطرش هر کاری می کردم

اما وقتی دیدم داره ازم دور میشه ...

فهمیدم دیگه نباید بهش بگم دوسش دارم و گرنه از دست میدمش!

برای همین دیگه نگفتم دوسش دارم , دیگه آزاد گذاشتمش ...

تو دستم نگرفتمش که بیفته بشکنه , تو کمدم قایمش نکردم که بمیره ,

به کسی نشونش ندادم ک ازم بدزدنش , نگران از دست دادنش نشدم که از دستم بره ...

با کسی در موردش مشورت نکردم ، از کسی کمک نخواستم ، به کسی اعتماد نکردم


اما یه روز که برگشتم بهش نگاه کردم

دیدم سرش با کسای دیگه ای گرم شده و منو فراموش کرده...!!

____________________________________________________

درسته دلنوشته امشبم فرق داره ... ولی

من ترجیح میدم اسم این دلنوشته رو بذارم : دلنوشته ایهام دار

هر کلمه ، یا هر جمله ، مربوط به یه اتفاقی یا شخص خاصیه

کلا دوس دارم حرفام ایهام دار باشه ...

شایدم همین الان دارم با ایهام حرف میزنم :D

فدای همگی ...

شب خوش ...

جمعه سی ام فروردین 1392 4:7 |- امــــــــــیر -|

می گویند ضعیف شده ام!

میگویم سنگینی درس هایم است!

اما نمیدانند سنگینی درس هایی است که از دنیا و آدمهایش گرفتم!!

جمعه سی ام فروردین 1392 2:10 |- امــــــــــیر -|

گــــ ـاهی وقتهــ ـا آدمهـــ ـا ،

از یکـــ جایی به بعــــــد ،

از یکـــ روزی به بعـــــــد ،

از یکـــ (( نفــــــــــر )) به بعـــــد ،

دیگــــــــر هیچ چیز برایشان معنی ندارد ...

نه رنگـــ ها ،

نه خیـابانهـــا ،

نه فصلهــــــــا ...

گاهـــــــی وقتهــــا آدمهــ ـا

از یک نفــــــــر به بعــ ــــد فقط دلتنگ اند ...

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 15:3 |- امــــــــــیر -|

اينو براي اونايي ميگم كه تنهايي انتخابشونه ..

به كسي بر نخوره لطفا.....!!

تو روزگاري كه عمر دوستي ها چند دقيقه است.....!

تو روزگاري كه عمر يك عشق بعد از يك هم آغوشي به سر مي رسه.!

تو روزگاري كه جواب دوستت دارمها مرسيه......!!

تو اين روزگار بايد تنها موند بي منت ....

بدون اينكه براي كسي بار اضافه باشي....!!!

دلخوشم به حضور خدا كه عشق بي انتهاست.......!! ♥♥♥

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 23:7 |- امــــــــــیر -|

مینویسم تا یادم بمونه....یادم بمونه که چی بهم گذشت ...

مینویسم تا این روزهای تلخ رو بعدها به خاطر بیارم که کجا واساده بودم و به کجا رسیدم ...

مینویسم در حالی که نویسنده نیسم اما نوشتن رو دوس دارم ...

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 15:6 |- امــــــــــیر -|

بعضی چیزها را " باید " بنویسم

نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه "

برای اینکه " خفه نشم "

همین !!

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 15:0 |- امــــــــــیر -|

رفيق!!

پيراهنم را بزن بالا...

کمرم را ديدی؟

نترس چيزی نيست...!

اينها فقط جای خنجرند، من نفهميدم در رفاقت چه شد!!

"تو مواظب باش"

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 14:57 |- امــــــــــیر -|

سلام به همه ...

این روزاچه جور میگذره ؟ خوبه ؟ واسه من نسبتا خوبه ...

درسته این چند روز کم میام نت ! ولی اصن این چند روز نتونستم درس بخونم

هر روز عصرا با علیرضا و علی در میایم بیرون و میریم قدم میزنیم

طبق معمول علی همیشه مارو میفروشه و با رفیق فابریکاش میره 

منو علیرضا تا ساعت 10 بیرون میمونیم و میگیم و میخندیم

از قدیم میگن یه میز هر چقدر هم محکم باشه تا 4 تا پایه نداشته باشه میز نمیشه

یکی از رفیقایی که همه جوره ، تو هر کاری پایه هستش و هیچ وخت آدمو نمیفروشه

اسمش علیرضا فرهادی ... ! 

یعنی واقعا آدم مرام و معرفتو باید از این بشر یاد بگیره ... خدایی خیلی کمکم کرده

دمش گرم همیشه هوامو داشته ... مثه بعضیا آدمو به پوست پیاز نمیفروشه

...

ما بریم دیگه ... 

فدای همه خوبا ، با معرفتا 

فعلا

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 0:41 |- امــــــــــیر -|

مردی را میشناسم که هنگام عصبانیت...

داد نمیزند...

ناسزا نمیگوید...

نمیشکند...

تهمت نمیزند..

تنها "قدم" میزند و خالی میکند تمام خشم خود را...

تا مبادا به کسی که دوستش میدارد از گل کمتر

گفته باشد!

به سلامتی شون...!!

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 22:45 |- امــــــــــیر -|

ﻧﺴﻞ “ﻣﺎ ” ... ...

ﺑﺎ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻭ مشروب و ﺩﻳﺎﺯﭘﺎﻡ ﻭ ﮐﺪﺋﻴﻦ ﻭ ترا و بروفن و ال اس دی و هندزفری

ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ.. ﺗﺎ ﺑﺎ “ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ”

قبول داری ؟ 

______________________________________

امشب یکی از رفقا یه جمله قشنگی رو اس داد بهم ... گفت که :

رفاقت دینمه ، جات تو سینمه ♥ دمش گرم ...

جای همتون تو سینمه ... به یادتونم ♥♥♥

امیر ♥

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 0:25 |- امــــــــــیر -|

اینایی که تا یه چیزی میگی

کنترل خودشونو از دست میدن و عصبی میشن..

اینایی که چند ساعت میمونن تو اتاقشونو در نمیان ..

اینایی که همش خوابن..

همونا که حوصله حرف زدن با هیشکیو ندارن..

همونایی که قرارشونو با دوستاشون کنسل میکنن و میمونن خونه..

اینایی که از صب که پا میشن تا آخر شب با همه دعواشون میشه

اینا از تو داغونن...

خواهشا اذیتشون نکنید...

داره جون میکنه بلکه حالش خوب بشه!

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 21:40 |- امــــــــــیر -|

سلام ...

امروز بالاخره مامانم با زور منو برد دکتر ...

یه ساعت با دکتر حرف زدم و از همه جزئیات زندگیم براش گفتم

همه چیزو گفتم ...

خلاصه یه نسخه هم واسه ما پیچید ... (تو مطب یکی رو که نباید میدیدم دیدم،حالم به کل خراب شد )

هیچی دیگه ...

فقط واسم دعا کنید این 1 ماهو خوب بتونم درسامو بخونم ...

...

واقعا مملکت بدی داریم ...

تو مطب 90% مراجعه کننده ها جوونای هم سن و سال من بودن

واقعا تاسف باره  ...

...

همین دیگه ...

فقط اومدم بگم واسم دعا کنید ... از فردا منو دیگه زیاد نمی بینید

شایدم آخرین پستم باشه ( معلوم نیست )

حالا چه آخرین پست چه اولین پست : عاشقتونم ... همتونو دوس دارم

قول میدم بعد 1 ماه یه امیر جدید تر میبینید

قول میدم همه چیزو عوض کنم ... یادتون نره امسال سال ماست

قول میدم همه چیزو درست کنم

قول میدم خیلیا رو کمک کنم

به امید روزای خوب ... روازی خوب تو راهه رفیق

ما رفتیم ، ولی اگه خواستین منو ببنید : پاتونو از رو زمین بردارین منو میبنید

فدای همگی ... خیلی دوستون دارم

شاید بازم اومدم پست گذاشتم ...

 فعلا بای ...

__________________________________________

ببین چیکار کردی با من لامصب ...

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 0:55 |- امــــــــــیر -|

سلام ...

قبلنا که میخواستم دلنوشته بنویسم ، اصن دستام خودشون تایپ میکردن نیازی به فکر کردن نبود

امروز نمیدونم از چی و از کجا بگم ...

بگذریم ...

چند روزی بود شدید سرما خورده بودم ، امروزم نتونستم برم سر کلاس 

حالم خیلی بد بود این چند روز ( هرچند خیلیا باور نکردن که سرما خوردم و میگفتن الکیه )

خب ، خدارو شکر الان حالم بهتره ...

بگذریم ...

از امروز احتمال داره دیگه زیاد نیام نت .! 

به خیلیا قول هایی دادم که اگه به قولم عمل نکنم شاید واسه همیشه از چشممشون بیوفتم

به خاطر همین منم میخوام سر قولم وایسم ...

...

چند روزیه بعضیا میان میگن مشکلت چیه ؟ چرا نارحتی ؟

من یه جوابی میدم شماها تا آخر یادتون باشه ...

ببینید ، من مشکل خاصی ندارم ، نه مشکل مالی ، نه خانوادگی ، نه کم بود محبت

نه شکست عشقی ، نه مشکل رفاقتی و ....

من هیچ مشکلی ندارم ... خدارو هم شکر میکنم

فقط بعضی وقتا یاد بعضی از سادگیام میفوتم ناراحت میشم

مطالب وب هم مخاطب خاصی نداره و همش واسه دل خودمه ( به خودت نگیر )

همین ...

از اطرافیانم مخصوصا اونایی که خیلی نزدیکن بهم

اونایی که دارن این پستو میخونن و ...

از الان از همه تون معذرت خواهی میکنم ... 

اگه تو این 1 ماه از من بی معرفتی ، ناراحتی ، بی اعصابی ، سردی و ...

دیدین به بزرگی خودتون ببخشید ...

این 1 ماهو منو تحمل کنید چون واقعا فشار رومه ...

خلاصه گفتما ، اگه از من بی محلی دیدین به دل نگیرین

خواهشی هم که دارم اینه که برام دعا کنید

فقط خداس که میتونه کمکم کنه ...

...

همین دیگه ... حرف خاصی هم نیس ...

همتونو دوس دارم ، 

چه اونی که وقتی میدونه مریضم ولی اس نمیده

چه اونی که وقتی کارش میوفته ، بهم میگه داداش

چه اونی که خوبیمو میخواد ، چه اونی که بدیمو میخواد

با معرفتا ، بی معرفتا ، رفقا ، نا رفیقا ،

اونایی که همه دلخوشیم به اوناس ولی 1% هم دلشون به ماخوش نیس

خلاصه همتونو دوس دارم ...

بازم میگم ، و خواهم گفت : دلم به شماها خوشه ، اگه نباشین نیستم

فداتونم ... همگی چشین

کوچیک همتون : امیر ♥

بای ... !!!

__________________________________________________

رفیق اون نیست که "داداش" تیکه کلامش باشه ... !


رفیق اونیه که وفاداری مرامش باشه ... !

شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 16:35 |- امــــــــــیر -|

خدایــا میشه سرمو بذارم رو پاهات چشامو ببندم ...

تــو دستتو بکـشی رو موهـام من آروم بخــوابم ...

فقــط یه چیز بگــم تا خوابم نبرده ...

خیلی خستــه ام ... بیـدارم نکن ...

شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 15:28 |- امــــــــــیر -|

یه وقــــتایی که : دلــت گــــرفته بغــض داری ...

آروم نـیستی دلــت بـــراش تـنگ شـده ...

حــــوصله هـیـچـکسو نــــداری ...

بـه یــاد لحظه ای بیفت کـه...

اون هــمه ی بی قــــراری هــای تــــو رو دیــــــد ...

امـــــــا.... چـشمـاشـو بست و رفــت!!!!

شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 15:27 |- امــــــــــیر -|

يه خيابون هايي...!!

يه عطر هايي...!!

يه آهنگ هايي...!!

يه تيکه کلام هايي...!!

يه لباس هايي...!!

يه کارايي...!!

يه روز هاي خاصي...!!

يه فيلم هايي...!!

يه پارک هايي...!!

يه عــــکــــس هايي...!!

يه...!!

اينا شايد هيچي نباشن...!!

ولي...!!

گاهي خيلي عذاب آورن براي...!!

يه آدم هايي...!!

شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 15:19 |- امــــــــــیر -|

اگر دوستت دارم هایت را جدی نگرفت ؛

غصه نخور ..

اگر رفت ،

گریه نکن ..

یک روز چشمان یک نفر ،

عاشقش می کند ..

یک روزی معنیه کم محلی را می فهمد ..

یک روز شکستن را درک می کند ..

آن روز می فهمد آه هایی که کشیدی ،

از ته قلبت بوده ..

می فهمد شکستن یک آدم تاوان سنگینی دارد

شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 15:9 |- امــــــــــیر -|

یک پیـــاده رو تقریــبا خلـــوت.. . . .

یک مرد ، یـــک زن ... یـــک زوج ... خـوشــبختیشــان پای خودشان !

یک مرد ، یک مرد ... یک شراکت ... ســود و ضررشــان پای خودشان !

یک زن ، یک زن ... یک رفاقــت ... معرفــت و اعتمادشــان پای خودشان !

یک پسر ، یک دختر ... یک رابــطه ... پاکــی و نـاپـاکـیش پای خودشــان !

. . . و انـتـهـــای پیــاده رو ...

یک مــن ، یک تـنهایــی ! ... یک رنــج ... آخـر و عـاقـبتـــش پـای تــو !

شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 15:1 |- امــــــــــیر -|

می‌خواهم بدانی که من این را فقط برای تو نوشتم.

 بقیهممکن است فکر کنند برای آنها هم هست.

اما نه، این مخصوص توست. 

می‌خواهم بدانی که زندگی آسان نیست. هر روز یک مشکل غیرقابل انتظار با خود دارد. 

بعضی روزها همین صبح‌ها بلند شدن از رختخواب هم سخت می‌شود.

اما باید با واقعیت روبه‌رو شوی وباز لبخند بزنی. 

می‌خواهم بدانی که این لبخند تو بوده که باعث شده من به راهم ادامه بدهم.

هیچوقت این را فراموش نکن، بااینکه ممکن است بدترین اتفاقات و سخت‌ترین

شرایط برایت پیش بیاید، اما تو شگفت‌انگیزی. واقعاً هستی.

پس ...

بیشتر لبخند بزن. دلایل زیادی برای اینکار داری....

هیچوقت

کامل نخواهی بود. من هم همینطور.

چون هیچکس کامل نیست و هیچکس لیاقت کامل بودن را ندارد.

برای هیچکس همه چیز آسان نیست، همه برای خود مشکلاتی دارند.

تو هیچوقت نمی‌فهمی که بقیه چه می‌کشند.

آنها هم نمی‌فهمند که تو چه مشکلاتی داری.

همه ما جنگ‌های خاص خودمان را داریم.

اما ...

این جنگ‌ ها برای ما همزمان اتفاق افتاده است.

شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 12:52 |- امــــــــــیر -|

ببین !

دکتری!

مهندسی!

خوشگلی !

خوش تیپی!

مایه داری!

اصلا آخرشی!

معرفت که نداشته باشی!!!

"مفت" نمی ارزی

همین....!!!

شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 12:39 |- امــــــــــیر -|

به دنبال خدا نگرد ؛

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ،

لابلای کتاب های کهنه نیست

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد .

آنجا نیست ... !!!

خدا در دستی است که به یاری می گیری .

در قلبی است که شاد می کنی،

در لبخندی است که به لب می نشانی .

در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته .

در قلبیست که برای تو می تپد

در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.

خدا در قلبی است که شاد میکنی .

شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 0:4 |- امــــــــــیر -|

درد تنهایی کشیدن ...

مثل کشیدن خطهای رنگی روی کاغذ سفید ...

شاهکاری می سازد به نام دیوانگی !

و من این شاهکار را به قیمت همه ی ...

فصلهای قشنگ زندگی ام خریده ام ...

هر که هر چه می خواهد مرا بخواند ...

دیــوانـــه ... 
خــودخــواه ...
بی احـسـاس . . .
نــمــی فــروشـــم ... !!!

جمعه بیست و سوم فروردین 1392 21:26 |- امــــــــــیر -|

رفیق اون نیست که "داداش" تیکه کلامش باشه ... !


رفیق اونیه که وفاداری مرامش باشه ... !

جمعه بیست و سوم فروردین 1392 21:20 |- امــــــــــیر -|

رفیق ... !

بزن به سلامتی روزی که برام مشکی میپوشی ... ! ♥

جمعه بیست و سوم فروردین 1392 12:48 |- امــــــــــیر -|

AMir KiA